دانلود رمان دردام رسوایی
برام تله گذاشتن محمد... منو تو دام انداختن... فقط میخوان رسوام کنن محمد....زجه هایی که میان دستهای پدرو برادرش میزند، نمیتواند کاری از پیش ببرد. دیگر سلطنتش در این خانه و کنار من از هم پاشیده است.
دور، دور مردهایی است که در خانه ام نگاه های خثمانه شان را روی من وزنی که سالها کنارم حمایتش کرده بودم، چرخ می دهند.
چشم های دردمندم پشت سر خورشید که با حال فجیحی بین دست های پدرو برادرش سمت پله ها برده می شود تا برای همیشه از زندگیم محو شود، می ماند.
برای یک لحظه دستش را از اسارت دستهای برادرش بیرون می کشدو ساعت مچی اش را از روی جزیره چنگ می زند. همان ساعتی که....
چشم روی هم می فشارم تا توده ی نشسته بر راه گلویم منفجر نشود.- این خونه مال منه... اجازه نمیدم کسی جز من اینجا رو تصاحب کنه... من برمیگردم محمد... من به اینجا تعلق دارم... برمیگردم...پدرش وسط پله ها رهایش می کندو با گامهای بلند برمی گردد.
خلیل گردن می کشدو امیرحسین مچش را میگیرد و مانعش می شود.
پدر خورشید با چشمهای به خون نشسته و رگ گردن بیرون زده مقابلم می ایستد.
با مشت های گره کرده سعی می کند، جلوی نفس نفس زدنهایش را بگیرد. اما چندان موفق نیست.
با آن همه کتکی که به خورشید زدو امیرحسین به زور خورشید را از دست مشت و لگدهایش نجات داد، باید هم این گونه نفس کم بیاورد.
با دندان های چفت شده انگشت تهدید جلوی چشمانم میگیرد و می غرد:
- اگه غیرت داری طلاقش بده...نمی توانم زبان بچرخانم. قلبم متلاشی می شود.
با بی رحمی تمام مقابل چند جفت چشم منتظر، ادامه می دهد:
- بی ناموسی اگه طلاقش ندی... طلاقش بده تا خودم گردنشو ببرم....نمی توانم حتی نفس بکشم. بهت زده به پدری که از درد شکستن غرورش به زور خودش را کنترل می کند خیره می مانم.