دانلود رمان حافظه‌ روشن آب

دسته:
توضیحات

دانلود رمان حافظه‌ روشن آب

من همیشه بوی خطر را زودتر از بقیه می‌فهمیدم؛ مثل بوی نم خاک، درست چند ثانیه قبل از آنکه رگبار شروع شود. اما این‌بار، خطر بوی توتون پیپ و قهوه‌ی تلخِ همیشگیِ جمشید خان را می‌داد.

سال‌ها زیر سایه‌ی سنگین این مرد نفس کشیده بودم؛ سایه‌ای که آن‌قدر وسیع و تاریک بود که آفتاب هیچ‌وقت به سهمِ من از این خانه نمی‌رسید. در عمارتِ پدربزرگ، هیچ‌کس کلمه‌ی «نه» را بلد نبود. انگار این دو حرفِ ساده، از تمام لغت‌نامه‌های کتابخانه‌ی چوبیِ بزرگش پاک شده بود.

وقتی خبر نامزدی را داد، حتی نگاهم نکرد. داشت با مهرِ عقیق انگشتری‌اش بازی می‌کرد و طوری از آینده‌ی من حرف می‌زد که انگار دارد سندِ یک زمین بایر را به نام کسی می‌زند. پسری از یک خانواده‌ی پرنفوذ؛ یک انتخابِ بی‌نقص از نظر او، و یک غریبه‌ی مطلق برای من. این نامزدی، لباسی بود که بدون اندازه گرفتنِ رویاهای من دوخته بودند و حالا توقع داشتند بدون چانه زدن، آن را بپوشم، دکمه‌هایش را تا زیر گلو ببندم و خفه شوم.

کابوسِ سال‌ها اطاعت، مثل طنابی دور گردنم پیچید. همیشه عادت داشتم یک قدم جلوتر بایستم تا آسیب نبینم، اما غریزه‌ام این بار نمی‌گفت «فرار کن». فرار برای کسانی بود که زمینِ خودشان را نمی‌شناختند. من ریشه‌هایم در همین خاک بود، اما دیگر نمی‌خواستم با آبِ مسمومِ تحکم بزرگ شوم. باید مرزها را از نو می‌کشیدم.

دست‌هایم را روی میزِ چوب‌گردویِ براقش گذاشتم. میز سرد بود، اما خون در رگ‌های من می‌جوشید. سرم را بالا آوردم و برای اولین بار، بدون آنکه پلک بزنم، به چشم‌های عقاب‌گونه و بی‌رحمش خیره شدم.

سکوتِ سنگین عمارت را می‌شد با چاقو برید، اما من قصد داشتم پایه‌های این خانه‌ی لعنتی را بلرزانم. نفس عمیقی کشیدم؛ ریه‌هایم از هوای تازه‌ی عصیان پر شد. وقتش بود فقط برای خودم نفس بکشم.

صدایم نلرزید وقتی گفتم: «من این لباسِ دوخته‌شده را نمی‌پوشم، آقاجان… من با انتخابِ شما ازدواج نمی‌کنم.»

نگاهش روی صورتم خشک شد. می‌دانستم طوفانی که در راه است، می‌تواند همه‌چیز را ویران کند. اما ترسی نداشتم. حافظه‌ی راکدِ این خانه حالا داشت با سنگی که من پرتاب کرده بودم، موج برمی‌داشت و روشن می‌شد. من وصال بودم؛ دختری که تازه فهمیده بود آینده‌اش، نباید چیزی کمتر از جسارتِ درونِ سینه‌اش باشد.

 


⚠️ تذکر و اخطار

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلم‌نامه و انتشار در سایت‌ها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرد.


📖 بخشی از رمان

مشتش را باز کرد. روی مبل جابهجا شد. جای پاهایش را عوض کرد. به ظاهر آرام بود اما عجله داشت. سه روز میگذشت و خبری از پسرعمهاش نبود. وصال از این موضوع بینهایت رضایت داشت؛ برخلاف مرد مقابلش. پدربزرگش دو دستش را روی عصا میفشرد. کم مانده بود سر چوبی و طلایی عقاب زیر فشار دستانش خرد شود. میدانست مرد ریزبهریز رفتارش را تحتنظر دارد، حرف دلش را از نگاه شفافش میخواند و طبق معمول انگشت اتهام را سویش میگیرد. از همین رو محیلانه سر به زیر انداخته بود. آفتاب لعنتی نیز طوری از پنجرهی قدی به داخل اتاق میتابید، گویی او را زیر ذرهبین داشت!
صدای پیرمرد سکوت اتاق را شکست و نگاهش را بالا آورد: «سهروزه حتی یه زنگ نزده. تو باهاش تماس گرفتی؟»
بیتفاوت گفت: «نگران نباشین. دامیار بچه نیست که اتفاقی براش بیفته. لابد طبق معمول سرش یهجا گرمه.»
چشمان مرد از حرص گشاد شد. پیام را به خوبی منتقل کرده بود. صد سال هم میگذشت، با او تماس نمیگرفت.
– اون نامزدته! باید برات مهم باشه کجاست و با کیه!
وصال سرش را چرخاند. از گرمای اتاق کلافه بود. زیر لب گفت: «نامزد! کدوم نامزد؟!»
جمشید با دو گام بلند بهطرفش آمد. سایهی قدِ بلندش روی سرش افتاد و توپید: «همین رفتارات باعث میشه با دیگرون باشه.»
وصال بلند خندید. به صورت سرخ او نگاه کرد: «شما اصلاً استعداد شوخطبعی ندارین!»
_ خیلی بهت رو دادم وگرنه تو دخترهی بیچشمورو جرأت نمیکردی مسخرهم کنی!

دیدگاه خود را ثبت کنید

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “دانلود رمان حافظه‌ روشن آب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قیمت اصلی 46.000 تومان بود.قیمت فعلی 40.000 تومان است.

Shipping & Delivery

دانلود رمان حافظه‌ روشن آب

من همیشه بوی خطر را زودتر از بقیه می‌فهمیدم؛ مثل بوی نم خاک، درست چند ثانیه قبل از آنکه رگبار شروع شود. اما این‌بار، خطر بوی توتون پیپ و قهوه‌ی تلخِ همیشگیِ جمشید خان را می‌داد.

سال‌ها زیر سایه‌ی سنگین این مرد نفس کشیده بودم؛ سایه‌ای که آن‌قدر وسیع و تاریک بود که آفتاب هیچ‌وقت به سهمِ من از این خانه نمی‌رسید. در عمارتِ پدربزرگ، هیچ‌کس کلمه‌ی «نه» را بلد نبود. انگار این دو حرفِ ساده، از تمام لغت‌نامه‌های کتابخانه‌ی چوبیِ بزرگش پاک شده بود.

وقتی خبر نامزدی را داد، حتی نگاهم نکرد. داشت با مهرِ عقیق انگشتری‌اش بازی می‌کرد و طوری از آینده‌ی من حرف می‌زد که انگار دارد سندِ یک زمین بایر را به نام کسی می‌زند. پسری از یک خانواده‌ی پرنفوذ؛ یک انتخابِ بی‌نقص از نظر او، و یک غریبه‌ی مطلق برای من. این نامزدی، لباسی بود که بدون اندازه گرفتنِ رویاهای من دوخته بودند و حالا توقع داشتند بدون چانه زدن، آن را بپوشم، دکمه‌هایش را تا زیر گلو ببندم و خفه شوم.

کابوسِ سال‌ها اطاعت، مثل طنابی دور گردنم پیچید. همیشه عادت داشتم یک قدم جلوتر بایستم تا آسیب نبینم، اما غریزه‌ام این بار نمی‌گفت «فرار کن». فرار برای کسانی بود که زمینِ خودشان را نمی‌شناختند. من ریشه‌هایم در همین خاک بود، اما دیگر نمی‌خواستم با آبِ مسمومِ تحکم بزرگ شوم. باید مرزها را از نو می‌کشیدم.

دست‌هایم را روی میزِ چوب‌گردویِ براقش گذاشتم. میز سرد بود، اما خون در رگ‌های من می‌جوشید. سرم را بالا آوردم و برای اولین بار، بدون آنکه پلک بزنم، به چشم‌های عقاب‌گونه و بی‌رحمش خیره شدم.

سکوتِ سنگین عمارت را می‌شد با چاقو برید، اما من قصد داشتم پایه‌های این خانه‌ی لعنتی را بلرزانم. نفس عمیقی کشیدم؛ ریه‌هایم از هوای تازه‌ی عصیان پر شد. وقتش بود فقط برای خودم نفس بکشم.

صدایم نلرزید وقتی گفتم: «من این لباسِ دوخته‌شده را نمی‌پوشم، آقاجان… من با انتخابِ شما ازدواج نمی‌کنم.»

نگاهش روی صورتم خشک شد. می‌دانستم طوفانی که در راه است، می‌تواند همه‌چیز را ویران کند. اما ترسی نداشتم. حافظه‌ی راکدِ این خانه حالا داشت با سنگی که من پرتاب کرده بودم، موج برمی‌داشت و روشن می‌شد. من وصال بودم؛ دختری که تازه فهمیده بود آینده‌اش، نباید چیزی کمتر از جسارتِ درونِ سینه‌اش باشد.

  • خرید و دانلود امن از کتاب خوان
  • گارانتی محصولات
  • دسترسی نامحدود به فایل محصول در صورت ثبت نام
  • پشتیبانی و ارتباط مستقیم با ما

مشکلی وجود دارد ؟

اگر مالک اثر هستید و از انتشار آن رضایت ندارید به شماره ی 09221706572 در تلگرام یا واتس اپ پیام بدهید .

دانلود رمان حافظه‌ روشن آب

من همیشه بوی خطر را زودتر از بقیه می‌فهمیدم؛ مثل بوی نم خاک، درست چند ثانیه قبل از آنکه رگبار شروع شود. اما این‌بار، خطر بوی توتون پیپ و قهوه‌ی تلخِ همیشگیِ جمشید خان را می‌داد.

سال‌ها زیر سایه‌ی سنگین این مرد نفس کشیده بودم؛ سایه‌ای که آن‌قدر وسیع و تاریک بود که آفتاب هیچ‌وقت به سهمِ من از این خانه نمی‌رسید. در عمارتِ پدربزرگ، هیچ‌کس کلمه‌ی «نه» را بلد نبود. انگار این دو حرفِ ساده، از تمام لغت‌نامه‌های کتابخانه‌ی چوبیِ بزرگش پاک شده بود.

وقتی خبر نامزدی را داد، حتی نگاهم نکرد. داشت با مهرِ عقیق انگشتری‌اش بازی می‌کرد و طوری از آینده‌ی من حرف می‌زد که انگار دارد سندِ یک زمین بایر را به نام کسی می‌زند. پسری از یک خانواده‌ی پرنفوذ؛ یک انتخابِ بی‌نقص از نظر او، و یک غریبه‌ی مطلق برای من. این نامزدی، لباسی بود که بدون اندازه گرفتنِ رویاهای من دوخته بودند و حالا توقع داشتند بدون چانه زدن، آن را بپوشم، دکمه‌هایش را تا زیر گلو ببندم و خفه شوم.

کابوسِ سال‌ها اطاعت، مثل طنابی دور گردنم پیچید. همیشه عادت داشتم یک قدم جلوتر بایستم تا آسیب نبینم، اما غریزه‌ام این بار نمی‌گفت «فرار کن». فرار برای کسانی بود که زمینِ خودشان را نمی‌شناختند. من ریشه‌هایم در همین خاک بود، اما دیگر نمی‌خواستم با آبِ مسمومِ تحکم بزرگ شوم. باید مرزها را از نو می‌کشیدم.

دست‌هایم را روی میزِ چوب‌گردویِ براقش گذاشتم. میز سرد بود، اما خون در رگ‌های من می‌جوشید. سرم را بالا آوردم و برای اولین بار، بدون آنکه پلک بزنم، به چشم‌های عقاب‌گونه و بی‌رحمش خیره شدم.

سکوتِ سنگین عمارت را می‌شد با چاقو برید، اما من قصد داشتم پایه‌های این خانه‌ی لعنتی را بلرزانم. نفس عمیقی کشیدم؛ ریه‌هایم از هوای تازه‌ی عصیان پر شد. وقتش بود فقط برای خودم نفس بکشم.

صدایم نلرزید وقتی گفتم: «من این لباسِ دوخته‌شده را نمی‌پوشم، آقاجان… من با انتخابِ شما ازدواج نمی‌کنم.»

نگاهش روی صورتم خشک شد. می‌دانستم طوفانی که در راه است، می‌تواند همه‌چیز را ویران کند. اما ترسی نداشتم. حافظه‌ی راکدِ این خانه حالا داشت با سنگی که من پرتاب کرده بودم، موج برمی‌داشت و روشن می‌شد. من وصال بودم؛ دختری که تازه فهمیده بود آینده‌اش، نباید چیزی کمتر از جسارتِ درونِ سینه‌اش باشد.

قیمت اصلی 46.000 تومان بود.قیمت فعلی 40.000 تومان است.

Shipping & Delivery
  • خرید و دانلود امن از کتاب خوان
  • گارانتی محصولات
  • دسترسی نامحدود به فایل محصول در صورت ثبت نام
  • پشتیبانی و ارتباط مستقیم با ما

ارتباط با پشتیبانی:

اگر مالک اثر هستید و از انتشار آن رضایت ندارید به شماره ی 09221706572 در تلگرام یا واتس اپ پیام بدهید .

دسته:
توضیحات

دانلود رمان حافظه‌ روشن آب

من همیشه بوی خطر را زودتر از بقیه می‌فهمیدم؛ مثل بوی نم خاک، درست چند ثانیه قبل از آنکه رگبار شروع شود. اما این‌بار، خطر بوی توتون پیپ و قهوه‌ی تلخِ همیشگیِ جمشید خان را می‌داد.

سال‌ها زیر سایه‌ی سنگین این مرد نفس کشیده بودم؛ سایه‌ای که آن‌قدر وسیع و تاریک بود که آفتاب هیچ‌وقت به سهمِ من از این خانه نمی‌رسید. در عمارتِ پدربزرگ، هیچ‌کس کلمه‌ی «نه» را بلد نبود. انگار این دو حرفِ ساده، از تمام لغت‌نامه‌های کتابخانه‌ی چوبیِ بزرگش پاک شده بود.

وقتی خبر نامزدی را داد، حتی نگاهم نکرد. داشت با مهرِ عقیق انگشتری‌اش بازی می‌کرد و طوری از آینده‌ی من حرف می‌زد که انگار دارد سندِ یک زمین بایر را به نام کسی می‌زند. پسری از یک خانواده‌ی پرنفوذ؛ یک انتخابِ بی‌نقص از نظر او، و یک غریبه‌ی مطلق برای من. این نامزدی، لباسی بود که بدون اندازه گرفتنِ رویاهای من دوخته بودند و حالا توقع داشتند بدون چانه زدن، آن را بپوشم، دکمه‌هایش را تا زیر گلو ببندم و خفه شوم.

کابوسِ سال‌ها اطاعت، مثل طنابی دور گردنم پیچید. همیشه عادت داشتم یک قدم جلوتر بایستم تا آسیب نبینم، اما غریزه‌ام این بار نمی‌گفت «فرار کن». فرار برای کسانی بود که زمینِ خودشان را نمی‌شناختند. من ریشه‌هایم در همین خاک بود، اما دیگر نمی‌خواستم با آبِ مسمومِ تحکم بزرگ شوم. باید مرزها را از نو می‌کشیدم.

دست‌هایم را روی میزِ چوب‌گردویِ براقش گذاشتم. میز سرد بود، اما خون در رگ‌های من می‌جوشید. سرم را بالا آوردم و برای اولین بار، بدون آنکه پلک بزنم، به چشم‌های عقاب‌گونه و بی‌رحمش خیره شدم.

سکوتِ سنگین عمارت را می‌شد با چاقو برید، اما من قصد داشتم پایه‌های این خانه‌ی لعنتی را بلرزانم. نفس عمیقی کشیدم؛ ریه‌هایم از هوای تازه‌ی عصیان پر شد. وقتش بود فقط برای خودم نفس بکشم.

صدایم نلرزید وقتی گفتم: «من این لباسِ دوخته‌شده را نمی‌پوشم، آقاجان… من با انتخابِ شما ازدواج نمی‌کنم.»

نگاهش روی صورتم خشک شد. می‌دانستم طوفانی که در راه است، می‌تواند همه‌چیز را ویران کند. اما ترسی نداشتم. حافظه‌ی راکدِ این خانه حالا داشت با سنگی که من پرتاب کرده بودم، موج برمی‌داشت و روشن می‌شد. من وصال بودم؛ دختری که تازه فهمیده بود آینده‌اش، نباید چیزی کمتر از جسارتِ درونِ سینه‌اش باشد.

 


⚠️ تذکر و اخطار

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلم‌نامه و انتشار در سایت‌ها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرد.


📖 بخشی از رمان

مشتش را باز کرد. روی مبل جابهجا شد. جای پاهایش را عوض کرد. به ظاهر آرام بود اما عجله داشت. سه روز میگذشت و خبری از پسرعمهاش نبود. وصال از این موضوع بینهایت رضایت داشت؛ برخلاف مرد مقابلش. پدربزرگش دو دستش را روی عصا میفشرد. کم مانده بود سر چوبی و طلایی عقاب زیر فشار دستانش خرد شود. میدانست مرد ریزبهریز رفتارش را تحتنظر دارد، حرف دلش را از نگاه شفافش میخواند و طبق معمول انگشت اتهام را سویش میگیرد. از همین رو محیلانه سر به زیر انداخته بود. آفتاب لعنتی نیز طوری از پنجرهی قدی به داخل اتاق میتابید، گویی او را زیر ذرهبین داشت!
صدای پیرمرد سکوت اتاق را شکست و نگاهش را بالا آورد: «سهروزه حتی یه زنگ نزده. تو باهاش تماس گرفتی؟»
بیتفاوت گفت: «نگران نباشین. دامیار بچه نیست که اتفاقی براش بیفته. لابد طبق معمول سرش یهجا گرمه.»
چشمان مرد از حرص گشاد شد. پیام را به خوبی منتقل کرده بود. صد سال هم میگذشت، با او تماس نمیگرفت.
– اون نامزدته! باید برات مهم باشه کجاست و با کیه!
وصال سرش را چرخاند. از گرمای اتاق کلافه بود. زیر لب گفت: «نامزد! کدوم نامزد؟!»
جمشید با دو گام بلند بهطرفش آمد. سایهی قدِ بلندش روی سرش افتاد و توپید: «همین رفتارات باعث میشه با دیگرون باشه.»
وصال بلند خندید. به صورت سرخ او نگاه کرد: «شما اصلاً استعداد شوخطبعی ندارین!»
_ خیلی بهت رو دادم وگرنه تو دخترهی بیچشمورو جرأت نمیکردی مسخرهم کنی!

دیدگاه خود را ثبت کنید

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “دانلود رمان حافظه‌ روشن آب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *