دانلود رمان همکلاسی
در اوج روزهایی که همهچیز رنگ شکست و بیپناهی گرفته بود، درست همان زمانی که قهرمان داستان ما باور داشت هیچ معجزهای در راه نیست، یک عشقِ طوفانی چون جرقهای از دل تاریکی سر برمیآورد. عشقی که نه از جنس آرامش، که از جنس آشوب و تکاندادنِ بنیادهای زندگی است. حضور این احساسِ تازه مثل بادی گرم بر سرزمین یخزدهٔ دلش میوزد؛ بادی که هم امید میآورد و هم خطر.
⚠️ تذکر و اخطار
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
📖 بخشی از رمان
مغزم از اعداد و ارقام خسته شده بود و دیگر یک عدد تک رقمی را هم نمی کشید. تمام شب گذشته را با رویا بیدار بودم و ده قسمت از سریال قهوه ی تلخ را می دیدیم. یکی نیست به من بگوید فیلم مورد علاقه ی رویاست تو چرا پا به پایش تا صبح بیدار می مانی! نگاهم را از تخته گرفتم و چون ردیف آخر نشسته بودم و استاد دید واضحی به جایگاهم نداشت، سرم را روی میز قرار دادم و چشم های بی رمقم را بستم تا بلکه کمی خستگی و بی خوابی ای که کشیده بودم جبران شود، استراحتم به ثانیه نکشید، با تقه ای که به در خورد بی اختیار سرم را بلند کردم. با 《بفرمایید》 استاد دستگیره ی در پایین و بالا شد و از لابه لایش گل سرخی که این روزها بد روی مخم رژه می رفت نمایان شد. صدای خنده ی هم کلاسی هایم نشان از تشخیص فرد پشت در می داد و فقط من بیچاره بودم که حرص می خوردم.
از اینکه مقابل استاد آبروریزی کند به تقلا افتادم و بی توجه به نگاه شیطنت آمیز دوستان و هم کلاسی هایم تا حد امکان در صندلی ام قوز کردم تا از دیدش مخفی بمانم. پر حرص از ذهنم گذشت که این فرهان دیگر زیادی پررو شده، باید فکری اساسی در موردش کنم. صدای شوخ و پر از شیطنتش که در کلاس پیچید کفرم بالا آمد.
ـ با اجازه استاد؟
استاد فخرآبادی جدی ترین فردی بود که به عمرم دیده بودم و امید داشتم فرهان از جدیتش حساب ببرد و آبرو ریزی نکند.
ـ بفرمایید جانم؟
ـ استاد شرمنده نمی دونستم شما هم هستین وگرنه دو تا گل می گرفتم.
صدای خنده دوباره کلاس را پر کرد. بی فایده بود فرهانِ عاشق پیشه و افسار پاره کرده به این راحتیها دست از سرم بر نمی داشت. سونیا خم شد و آرام کنار گوشم زمزمه کرد: پاشو فایده نداره، آمارت رو داره که سر کلاسی!
پوفی کشیدم، سونیا راست می گفت محال بود فرهان از من بی خبر باشد. سایه به سایه به قول سونیا آمارم را داشت، در جایگاهم صاف نشستم بلکه نگاهش به صورتم بیفتد و با اشاره ی چشم و ابرو تهدیدش کنم اما دریغ از نیم نگاهی که سمتم حواله کند و تمام حواسش به استاد بود. اخم های فخرآبادی در هم تر شده بود.
ـ خیلی ممنون. معمولا گل از کسی قبول نمی کنم. شما راحت باش.
لب های فرهان کش آمد و چشم های زاغش برق شیطنت زد.
ـ چرا استاد؟ میترسید نمک گیر خار روی ساقه ش بشید یا درگیر مفهوم رنگ و بوش؟!



نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.