خلاصه رمان آشوب
«آشوب» قصهی تقابل عشق، خشم و زخمهای کهنه است.
هانا، دختر داستان، پس از دو سال جدایی و فرار از گذشته، ناگهان دوباره با واران روبهرو میشود؛ مردی که زمانی برایش مأوا و امنیت بود اما امروز چشمانش جز خشم و انتقام نشانی ندارد.
بازگشت واران به زندگی هانا، همهی گذشته و ترسهایش را زنده میکند. تعقیب و اسارت، فرار و اسرار پنهان، همه دستبهدست هم میدهند تا قهرمان داستان در گردابی از اضطراب و ناامنی گرفتار شود.
در میان اشکها و قلبِ لرزانِ هانا، واران اما عزمش را جزم کرده تا تاوان همه چیز را بگیرد، حتی اگر دل هانا بیشتر از همیشه به لرزه بیافتد. اینبار اسارت هانا نه فقط در حصار دیوارهای یک آپارتمان غریب بلکه در زنجیرهای رابطهای است که میان عشق، نفرت و گذشتهای پُرراز در نوسان است…
در «آشوب»، هیچ چیز آنگونه که به نظر میرسد نیست؛ اشک و التماس شاید دیگر واران را نرم نکند، اما آیا زخمهای قدیمی میتوانند راهی برای آشتی و آرامش بیابند یا این ماجرا محکوم به آشوبِ ابدی است؟
⚠️ تذکر و اخطار
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
📖 بخشی از رمان
اینجا پیش برود ،دست روی دست واران که قفل چانه اش شده بود گذاشت ،شاید که آرام شود
-من واقعا چیزی ندارم که بگم ،باور کن
باز صدادار خندید و دلش هری فرو ریخت ناگهان صدایش قطع شد و چشم های هم چون شبش در تاریکی
غریبی فرورفت ،رگه های خشم درونش هویدا شد و رگ کنار گردنش نبض گرفت بازوی هانا را چسبید و
بلندش کرد
-مثل اینکه اینجوری رام نمی شی،نرمش برای تو فایده نداره
هانا را سمت اتاق خواب کشاند و روی تخت پرتش کرد ،ناباور فکر نمی کرد که بخواهد پا از حدش فراتر
بگذارد



نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.