دانلود رمان دردام رسوایی

توضیحات

دانلود رمان دردام رسوایی

برام تله گذاشتن محمد… منو تو دام انداختن… فقط میخوان رسوام کنن محمد….

زجه هایی که میان دست‌های پدرو برادرش می‌زند، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. دیگر سلطنتش در این خانه و کنار من از هم پاشیده است.
دور، دور مردهایی است که در خانه ام نگاه های خثمانه شان را روی من وزنی که سالها کنارم حمایتش کرده بودم، چرخ می دهند.
چشم های دردمندم پشت سر خورشید که با حال فجیحی بین دست های پدرو برادرش سمت پله ها برده می شود تا برای همیشه از زندگیم محو شود، می ماند.
برای یک لحظه دستش را از اسارت دستهای برادرش بیرون می کشدو ساعت مچی اش را از روی جزیره چنگ می زند. همان ساعتی که….
چشم روی هم می فشارم تا توده ی نشسته بر راه گلویم منفجر نشود.

– این خونه مال منه… اجازه نمیدم کسی جز من اینجا رو تصاحب کنه… من برمی‌گردم محمد… من به اینجا تعلق دارم… برمیگردم…

پدرش وسط پله ها رهایش می کندو با گامهای بلند برمی گردد.
خلیل گردن می کشدو امیرحسین مچش را می‌گیرد و مانعش می شود.
پدر خورشید با چشم‌های به خون نشسته و رگ گردن بیرون زده مقابلم می ایستد.
با مشت های گره کرده سعی می کند، جلوی نفس نفس زدنهایش را بگیرد. اما چندان موفق نیست.
با آن همه کتکی که به خورشید زدو امیرحسین به زور خورشید را از دست مشت و لگدهایش نجات داد، باید هم این گونه نفس کم بیاورد.
با دندان های چفت شده انگشت تهدید جلوی چشمانم می‌گیرد و می غرد:
– اگه غیرت داری طلاقش بده…

نمی توانم زبان بچرخانم. قلبم متلاشی می شود.
با بی رحمی تمام مقابل چند جفت چشم منتظر، ادامه می دهد:
– بی ناموسی اگه طلاقش ندی… طلاقش بده تا خودم گردنشو ببرم….

نمی توانم حتی نفس بکشم. بهت زده به پدری که از درد شکستن غرورش به زور خودش را کنترل می کند خیره می مانم.

 


⚠️ تذکر و اخطار

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلم‌نامه و انتشار در سایت‌ها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرد.


📖 بخشی از رمان

باورم نمی‌شود! دختری که به عقدم درآمده، در عرض یک هفته با کس دیگری فرار کرده است!
کل بدنم نبض می‌گیرد. حتی تپیدن شاهرگم را زیر گردن حس می‌کنم.
دو دکمه‌ی اول پیراهن چهار خانه‌ی توسی رنگم را باز می‌کنم.
با پا ضربه ای به بالشت وسط اتاق می زنم. بالشت به میز تلفن گوشه‌ی اتاق برخورد می کند. گلدان چینی طلایی روی میز قل می خورد، اما زمین نمی افتد. نزدیک پنجره می روم و پرده سفید را با خشم کنار می زنم.
حیاط پشتی خلوت، برایم دهن کجی می کند. با رفتن خان گل های رز سفید و قرمز، بوته های گل های محمدی، کم کم داشتند طراوتشان را از دست می دادند. اما مطمئن بودم خان دوباره برمی گردد. انسی که با ما گرفته بود، برش می گرداند.
آه سنگینم را بیرون می فرستم. پنجره را باز می کنم. نمی‌توانم غرور له شده‌ام را نادیده بگیرم. قبل اینکه حرفم دهن مردم بیفتد باید خورشید و پیدا میکردم. فکر اینکه خورشید کنار چه کسی نشسته و به ریشم می خندد مرا به مرزدیوانگی می‌رساند.
تا به خودم بیایم مشتم را روی شیشه فرود می‌آورم.
سوزش دستم تا جگرم می رسد.
باصدای شکستن، در باز می شود. خاتون هراسان داخل اتاق می‌آید و مضطرب صدایم می زند.
محمد!…
متعجب نگاهش می کنم! چون گمان می‌کردم، خانه نیست و برای خبر گرفتن از عروسش رفته است! گویا اشتباه می کردم. همه دست رو دست گذاشته بودند تا نابود شدنم را ببینند.
با دیدن شیشه ها جلوتر می آید.
محمدم!

دیدگاه خود را ثبت کنید

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “دانلود رمان دردام رسوایی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قیمت اصلی 55.000 تومان بود.قیمت فعلی 48.000 تومان است.

Shipping & Delivery

دانلود رمان دردام رسوایی

برام تله گذاشتن محمد… منو تو دام انداختن… فقط میخوان رسوام کنن محمد….

زجه هایی که میان دست‌های پدرو برادرش می‌زند، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. دیگر سلطنتش در این خانه و کنار من از هم پاشیده است.
دور، دور مردهایی است که در خانه ام نگاه های خثمانه شان را روی من وزنی که سالها کنارم حمایتش کرده بودم، چرخ می دهند.
چشم های دردمندم پشت سر خورشید که با حال فجیحی بین دست های پدرو برادرش سمت پله ها برده می شود تا برای همیشه از زندگیم محو شود، می ماند.
برای یک لحظه دستش را از اسارت دستهای برادرش بیرون می کشدو ساعت مچی اش را از روی جزیره چنگ می زند. همان ساعتی که….
چشم روی هم می فشارم تا توده ی نشسته بر راه گلویم منفجر نشود.

– این خونه مال منه… اجازه نمیدم کسی جز من اینجا رو تصاحب کنه… من برمی‌گردم محمد… من به اینجا تعلق دارم… برمیگردم…

پدرش وسط پله ها رهایش می کندو با گامهای بلند برمی گردد.
خلیل گردن می کشدو امیرحسین مچش را می‌گیرد و مانعش می شود.
پدر خورشید با چشم‌های به خون نشسته و رگ گردن بیرون زده مقابلم می ایستد.
با مشت های گره کرده سعی می کند، جلوی نفس نفس زدنهایش را بگیرد. اما چندان موفق نیست.
با آن همه کتکی که به خورشید زدو امیرحسین به زور خورشید را از دست مشت و لگدهایش نجات داد، باید هم این گونه نفس کم بیاورد.
با دندان های چفت شده انگشت تهدید جلوی چشمانم می‌گیرد و می غرد:
– اگه غیرت داری طلاقش بده…

نمی توانم زبان بچرخانم. قلبم متلاشی می شود.
با بی رحمی تمام مقابل چند جفت چشم منتظر، ادامه می دهد:
– بی ناموسی اگه طلاقش ندی… طلاقش بده تا خودم گردنشو ببرم….

نمی توانم حتی نفس بکشم. بهت زده به پدری که از درد شکستن غرورش به زور خودش را کنترل می کند خیره می مانم.

 

  • خرید و دانلود امن از کتاب خوان
  • گارانتی محصولات
  • دسترسی نامحدود به فایل محصول در صورت ثبت نام
  • پشتیبانی و ارتباط مستقیم با ما

مشکلی وجود دارد ؟

اگر مالک اثر هستید و از انتشار آن رضایت ندارید به شماره ی 09221706572 در تلگرام یا واتس اپ پیام بدهید .

دانلود رمان دردام رسوایی

برام تله گذاشتن محمد… منو تو دام انداختن… فقط میخوان رسوام کنن محمد….

زجه هایی که میان دست‌های پدرو برادرش می‌زند، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. دیگر سلطنتش در این خانه و کنار من از هم پاشیده است.
دور، دور مردهایی است که در خانه ام نگاه های خثمانه شان را روی من وزنی که سالها کنارم حمایتش کرده بودم، چرخ می دهند.
چشم های دردمندم پشت سر خورشید که با حال فجیحی بین دست های پدرو برادرش سمت پله ها برده می شود تا برای همیشه از زندگیم محو شود، می ماند.
برای یک لحظه دستش را از اسارت دستهای برادرش بیرون می کشدو ساعت مچی اش را از روی جزیره چنگ می زند. همان ساعتی که….
چشم روی هم می فشارم تا توده ی نشسته بر راه گلویم منفجر نشود.

– این خونه مال منه… اجازه نمیدم کسی جز من اینجا رو تصاحب کنه… من برمی‌گردم محمد… من به اینجا تعلق دارم… برمیگردم…

پدرش وسط پله ها رهایش می کندو با گامهای بلند برمی گردد.
خلیل گردن می کشدو امیرحسین مچش را می‌گیرد و مانعش می شود.
پدر خورشید با چشم‌های به خون نشسته و رگ گردن بیرون زده مقابلم می ایستد.
با مشت های گره کرده سعی می کند، جلوی نفس نفس زدنهایش را بگیرد. اما چندان موفق نیست.
با آن همه کتکی که به خورشید زدو امیرحسین به زور خورشید را از دست مشت و لگدهایش نجات داد، باید هم این گونه نفس کم بیاورد.
با دندان های چفت شده انگشت تهدید جلوی چشمانم می‌گیرد و می غرد:
– اگه غیرت داری طلاقش بده…

نمی توانم زبان بچرخانم. قلبم متلاشی می شود.
با بی رحمی تمام مقابل چند جفت چشم منتظر، ادامه می دهد:
– بی ناموسی اگه طلاقش ندی… طلاقش بده تا خودم گردنشو ببرم….

نمی توانم حتی نفس بکشم. بهت زده به پدری که از درد شکستن غرورش به زور خودش را کنترل می کند خیره می مانم.

 

قیمت اصلی 55.000 تومان بود.قیمت فعلی 48.000 تومان است.

Shipping & Delivery
  • خرید و دانلود امن از کتاب خوان
  • گارانتی محصولات
  • دسترسی نامحدود به فایل محصول در صورت ثبت نام
  • پشتیبانی و ارتباط مستقیم با ما

ارتباط با پشتیبانی:

اگر مالک اثر هستید و از انتشار آن رضایت ندارید به شماره ی 09221706572 در تلگرام یا واتس اپ پیام بدهید .

توضیحات

دانلود رمان دردام رسوایی

برام تله گذاشتن محمد… منو تو دام انداختن… فقط میخوان رسوام کنن محمد….

زجه هایی که میان دست‌های پدرو برادرش می‌زند، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. دیگر سلطنتش در این خانه و کنار من از هم پاشیده است.
دور، دور مردهایی است که در خانه ام نگاه های خثمانه شان را روی من وزنی که سالها کنارم حمایتش کرده بودم، چرخ می دهند.
چشم های دردمندم پشت سر خورشید که با حال فجیحی بین دست های پدرو برادرش سمت پله ها برده می شود تا برای همیشه از زندگیم محو شود، می ماند.
برای یک لحظه دستش را از اسارت دستهای برادرش بیرون می کشدو ساعت مچی اش را از روی جزیره چنگ می زند. همان ساعتی که….
چشم روی هم می فشارم تا توده ی نشسته بر راه گلویم منفجر نشود.

– این خونه مال منه… اجازه نمیدم کسی جز من اینجا رو تصاحب کنه… من برمی‌گردم محمد… من به اینجا تعلق دارم… برمیگردم…

پدرش وسط پله ها رهایش می کندو با گامهای بلند برمی گردد.
خلیل گردن می کشدو امیرحسین مچش را می‌گیرد و مانعش می شود.
پدر خورشید با چشم‌های به خون نشسته و رگ گردن بیرون زده مقابلم می ایستد.
با مشت های گره کرده سعی می کند، جلوی نفس نفس زدنهایش را بگیرد. اما چندان موفق نیست.
با آن همه کتکی که به خورشید زدو امیرحسین به زور خورشید را از دست مشت و لگدهایش نجات داد، باید هم این گونه نفس کم بیاورد.
با دندان های چفت شده انگشت تهدید جلوی چشمانم می‌گیرد و می غرد:
– اگه غیرت داری طلاقش بده…

نمی توانم زبان بچرخانم. قلبم متلاشی می شود.
با بی رحمی تمام مقابل چند جفت چشم منتظر، ادامه می دهد:
– بی ناموسی اگه طلاقش ندی… طلاقش بده تا خودم گردنشو ببرم….

نمی توانم حتی نفس بکشم. بهت زده به پدری که از درد شکستن غرورش به زور خودش را کنترل می کند خیره می مانم.

 


⚠️ تذکر و اخطار

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلم‌نامه و انتشار در سایت‌ها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرد.


📖 بخشی از رمان

باورم نمی‌شود! دختری که به عقدم درآمده، در عرض یک هفته با کس دیگری فرار کرده است!
کل بدنم نبض می‌گیرد. حتی تپیدن شاهرگم را زیر گردن حس می‌کنم.
دو دکمه‌ی اول پیراهن چهار خانه‌ی توسی رنگم را باز می‌کنم.
با پا ضربه ای به بالشت وسط اتاق می زنم. بالشت به میز تلفن گوشه‌ی اتاق برخورد می کند. گلدان چینی طلایی روی میز قل می خورد، اما زمین نمی افتد. نزدیک پنجره می روم و پرده سفید را با خشم کنار می زنم.
حیاط پشتی خلوت، برایم دهن کجی می کند. با رفتن خان گل های رز سفید و قرمز، بوته های گل های محمدی، کم کم داشتند طراوتشان را از دست می دادند. اما مطمئن بودم خان دوباره برمی گردد. انسی که با ما گرفته بود، برش می گرداند.
آه سنگینم را بیرون می فرستم. پنجره را باز می کنم. نمی‌توانم غرور له شده‌ام را نادیده بگیرم. قبل اینکه حرفم دهن مردم بیفتد باید خورشید و پیدا میکردم. فکر اینکه خورشید کنار چه کسی نشسته و به ریشم می خندد مرا به مرزدیوانگی می‌رساند.
تا به خودم بیایم مشتم را روی شیشه فرود می‌آورم.
سوزش دستم تا جگرم می رسد.
باصدای شکستن، در باز می شود. خاتون هراسان داخل اتاق می‌آید و مضطرب صدایم می زند.
محمد!…
متعجب نگاهش می کنم! چون گمان می‌کردم، خانه نیست و برای خبر گرفتن از عروسش رفته است! گویا اشتباه می کردم. همه دست رو دست گذاشته بودند تا نابود شدنم را ببینند.
با دیدن شیشه ها جلوتر می آید.
محمدم!

دیدگاه خود را ثبت کنید

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “دانلود رمان دردام رسوایی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *