دانلود رمان همسایه قلبم
ورود ناگهانی پسرعمو، مثل شکافی عمیق در آرامشِ از پیش ساختهشدهی زندگیاش بود. دنیایی که گمان میکرد تماماً متعلق به اوست، ناگهان دو پاره شد و سهمش از توجه و نگاهها کمتر از همیشه به نظر رسید. دختری مغرور و مستقل، حالا برای نخستینبار با حسی روبهرو شده بود که دوست نداشت نامش را بر زبان بیاورد: حسادت.
حسی که آرام و بیصدا، اما سمج و سوزان، در قلبش ریشه دواند و او را به واکنشهایی کشاند که حتی خودش را هم غافلگیر میکرد. در این میان، مهیار با نگاهی که از ظاهر فراتر میرفت، آشفتگی پنهان پشت غرور او را میدید؛ زخمی نادیدنی که بهانهای شد برای ماندن.
رابطهای شکل میگیرد بر پایهی سکوتهای سنگین، نگاههای ناگفته و درکی که بهسختی به دست میآید. اما این مسیر، صاف و امن نیست؛ دیوارهای غرور، سوءتفاهمها و ترس از اعتراف، آنها را بارها در آستانهی فاصله قرار میدهد.
آیا میتوانند از این کشمکش فرساینده عبور کنند و بفهمند آنچه نامش را نبردند، چیزی جز عشقی عمیق، دیرشناخته و سرسخت نیست؟
⚠️ تذکر و اخطار
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب شامل زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD،
نمایشنامه، فیلمنامه و انتشار در سایتها بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف
ممنوع بوده و در صورت تخلف،
طبق بند ۵ ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان
تحت پیگرد قانونی قرار میگیرد.
📖 بخشی از رمان
ـ مامان گل گاوزبون دم کشید؟
ـ آره دخترم
ـ زود بریزش تو اون لیوان بزرگِ
ـ حالا چرا لیوان بزرگ؟ تو فنجون همیشگیش ببر… زودتر سرد میشه.
ـنه بابا… فنجونش کوچیکه و فقط یه فنجون میخوره. اثرشم کمه، تو اون لیوان بزرگه بریز. خودم تند تند فوتش می کنم تا سرد بشه. راستی قرص زیر زبونی های بابا روهم بیار.
ـ باشه. فقط زود باش. یک ساعت بیشتر وقت نداریم.
لیوان گل گاوزبون دم کرده رو از مامان گرفتم و به حالت دو، از آشپزخونه بیرون رفتم. وقتی به پذیرایی رسیدم از سرعتم کم کردم تا پدر متوجه هیجانم نشه.
ـ بابایی بیا برات گل گاو زبان دم کردم.
ـ برای منِ؟!… من که چیزیم نیست.
ـ می دونم بابا، برای خودمون درست کردیم اضافه اومد، گفتیم خاصیت داره حیفِ دور ریخته بشه. اصلا این داروهای گیاهی برای سلامتی لازمه. حتما که نباید آدم مریض بشه بعد بره سراغشون.
ـ حالا چرا اینقدر زیاد؟
ـ آخه خیلی اضافه اومد.
با مشغول شدن بابا، نفس راحتی کشیدم و به این فکر کردم که حالا چطوری قرصهاشوبهش بدم؟ آخه الان که وقتش نبود.
با شروع برنامه ی مسابقات کشتی اضطراب و استرس من و مامان شروع شد. بابا عاشق کشتی بود، اما اگه برادرزاده اش توی مسابقات تیم ملی انتخاب نمی شد، خیلی ناراحت و غمگین می شد. استرس و هیجان براش خوب نبود… قلبش خیلی ضعیف بود، هیجان و ناراحتی براش مثل سم بود.
از صبح صد بار به مامان گفتم بزار برم بالای پشت بوم آنتن و از ریشه بکنمش.می اندازم گردن گربه کچل محلمون که همه ی موهای سرش به خاطر کتکهایی که خورده ریخته و تو خرابکاری معروفه. گوش نکرد و گفت:
– بابات هرطور شده میره و یه جای دیگه مسابقه رو می بینه. اونوقت حواسمون بهش نیست و یه بلایی سرش میاد. جلوی چشم خودمون باشه بهتره.
ـ باباجون بیا قرصاتو بخور.
خداروشکر اینقدر محو تماشای تلویزیون بود که متوجه عوض شدن زمان داروهاش نشد و سریع قرص واز دستم گرفت و خورد. با این کار بابا، منو مامان نفس راحتی کشیدیدم و مشغول تماشای مسابقه شدیم.
من اهل کشتی نبودم ولی برای اینکه بابا کسی رو داشته باشه که باهاش صحبت کنه و در مورد فوت وفن کشتی نظر بده، نگاه میکردم. تا یه چیزایی از کشتی یاد بگیرم وبتونم در موردش با بابا صحبت کنم، تا این جوری هیجانش تخلیه بشه….شاید اگر پسر بودم می تونستم کشتی گیر خوبی بشم و باعث افتخار بابا بشم. می دونستم که خودشم جوونی هاش کشتی می گرفته ولی نه در حد حرفه ای، فقط توی محله شون.



نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.