توضیحات
شلیک سیانور(داستان کوتاه) به قلم محدثه مرادی
در سایهی دیوارهای سرد برلین، قلبم برای مردی میتپید که جهان را فتح میکرد. اما هر شب، وقتی چشمانم را میبستم، سایهی مردمی را میدیدم که قربانی رویاهاش شدن…
اما رویای دوست داشته شدن، همسر شدن و مادر شدن را قربانی عشقی که به اون داشتم کردم.
من در او چیزی دیدم که از دید همگان پنهان کرده بود.
پسرکی مهربان، پشت موجهای آبی دریای طوفانی چشمانش منتظر آزادی از بند رایش بزرگ خیرهام بود.












